۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

جدایان


آه که دوستان ما چه زود ما را ترک می کنند!
نزدیک ترینشان تیرباران می شود
قدری دورتر از آنان حبس ابد می گیرند
و قدری دورتر
          ماه ها و سالها در زندان می مانند
و دروترینشان کسانی هستند
         که در خیابانها وانمود می کنند
        کسی را که تازه از زندان بیرون آمده نمی شناسند

ما سوگند یاد کرده ایم، سوگند؛...
                                     انگار،
                                   که مدام در تفرقه زندگی می کنیم
و بقدر ستارگان آسمان از یکدیگر دور باشیم.

مردی که از رو به رو می آید
چون آفتاب چهره آشنایی دارد
او یک بار کاسه سرد آش را در برابر لبان من نگه داشته
                                                    پس چرا نبوسمش؟

مرد دیگری از برابرم رد شد
                  زمانی در کنار من
                       از ضربات گرز حسینی به خود پیچیده
                                             پس چرادستش را نفشرم؟

دختری که هم اکنون رد شد
                 جیغش را در میاندیوارهای زندان سر داده
                 از حرفهایش فهمیدم که تازه بکارتش را از دست داده
                                                        پس چرا دستهایش را نبوسم؟

آه که دوستان ما چه زود ما را ترک می کنند
ما سوگند یاد کرده ایم سوگند،
                                      انگار،
                                        که مدام در تفرقه زندگی می کنیم
و بقدر ستارگان آسمان از یکدیگر دوریم.



ظل الله – رضا براهنی

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

آغوش های گشوده


می خواستی رویاهای مرا تفریح می کنی
آدرنالین مبارزه را می خواستی یا شهرتش را
یا چیزهای دیگری که هیچ وقت در هیچ کدامتان نفهمیدم
با حیرت نگاهان می کردم
لبخندی بر لب
در دلم می پرسیدم
بدبختها مگر زندان و کتک و اخراج و بیکاری
مگر هروله در راهرو دادگاه ها، شبهای تنهایی زندان و اشک مادر
حسرت دارد؟
اینکه اسمت همچون بار سنگین کولبری که به سوی کمینگاه می رود
به گرده ات میخ شده باشد
مگر حسادت دارد؟

یکبار به شوخی گفتم:
        «اگر هوس آدرنالین کرده ای بکشم پائین و دنبالت کنم.»
تو گفتی:
       «زهر مار مرتیکه سکسیست»
و پیکی عرق اعلا را بالا انداختی
به تو گفتم:
       «نوووووش»
از خودم پرسیدم:
آدرنالین و چند هورمن دیگر به راحتی
چرا «زیر هشت» و «مجرد» و «ویژه»؟

می دانی دوست دیروز و دشمن امروز
آنقدرم مستم که قفسه سینه ام مثل لنگه های در جهنم
                                               که با آتش لگد می خورند
صدای رستاخیز می دهد
می گویند مستی و راستی
پس بشنو:

من پاره می شوم
تو اسنیف می کنی
من دوخته می شوم
تو دود می کنی
دوباره پاره ام می کنند
تو تزریق می کنی
مرا خرد می کنند
تو میریزی زیر زبانت
آدرنالین سیری چند است وقتی قیمت یک گرم کوکائینی که می زنی با حقوق پایه اداره کار برابری می کند؟

هنوز که هنوز است
ترس از جای خواب و تک وعده غذای فردا
    از دهان هار و هتاک مفتش برایم ترسناک تر است
                                           خوابم را آشفته می کند
تو آنقدر می خوری که دیگر نفس ات بالا نمی آید
و در حالی که جنسی را که خریده ای مثل نازبالش مچاله می کنی در بغلت ات
بیهوش می شوی

پول آخرین فاحشه ای را که پرداخت کردی
نقشه های یک سال من است برای خرید چند جلد کتاب
یا سفری، یا دیداری، یا هوسی کهنه

هم عکاسی، هم شاعر
فعال حقوق بشر و حشر با هم
وسایل کوهنوردی ات کامل است
و مثل کله تازه تراشیده شده ی آشخوری آفتاب سوخته
                                               که زیر آفتاب برق می زند
در تاریکی برق می زند

آخرین گپ ما
شرح مفصل مابه‌تفاوت ارز دولتی و آزاد بود
سفر فرنگ
و گلهایی که می گفتی درو کرده ای
و آنهایی که می خواستی «بکنی»
اما «بی شعور بودند و ندادند»
شرح دیدارت با آرتیست هایی که اسمشان را نشنیده بودم
و تو که برایت مهم نبود
فریضه با فرض اینکه من می شناسمشان با دقت بجا آوردی

فک ات گرم شده بود
خوابم می آمد
تو عرق می خوردی
من مزه ها را می بلعیدم
گفتی: «ظرفیت عرق خوری ات پائین است»
نمی فهمیدی آنقدر گرسنه ام
که طعم لقمه ای نان و پنیر و خیار و گوجه
از نوک سینه های رسیده ترین زنان جهان برایم خواستنی تر است
کجایی وقتی که آب بر آتش می ریزم؟
کجایی وقتی باران هم آتش جنگلم را خاموش نمی کند؟
چند پیاله از دردم را بیرون بریزم تا همه جهانت با سیلی از آتش شسته شود؟

حرف می زدی
پشت سر هم
شرح فتوحات نکرده
جمع زدن خودت با همه‌ی دیگران
                                        با ما!
و من در تهوع اجبار برای یک شب جای خواب
به جای ذره ذره خواب
ذره ذره آب می شدم.

سالها گذشته است
گاهی به گذشته نگاه می کنم
به شبهایی که در پارک و خیابان خوابیدم
به ساعتها راه رفتن بی هدف در شهر غریب و میان غریبه ها
به تلفن های خاموش
به رد تماس
به آنهایی که گفتند باید پرستار مادر بزرگشان در بیمارستان باشند
و شب همه شان را در دعوتی اتفاقی، در جشن تولد دوستی دیدم

به آنهایی که گفتند مادرشان از شهرستان آمده
ولی بعدها از خاطرات «گرگم و گله می برم» تعریف کردند
من فهمیدم، خندیدم
آنها دروغشان یادشان نبود، خندیدند
دلم به حال خودم سوخت
راه گلویم را بغض گرفت

سالها گذشته است
گاهی به گذشته نگاه می کنم
آنها که پشت کردند
و آنها که آغوش گشودند
تو آغوش گشودی

از پشت خنجر زدی
ولی آغوش گشودی

و تازه تو یکی از بهترین هایشان بودی

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

تلگراف شماره 137



من از خاک و آبم؛ تو از باد و آتش

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه

آسمان


فکر کن
به عرض و طول جهان
به گستره ی جنون آور همه جهان ها
به عظمت باورنکردنی هر نقطه ی ریز درخشانی در آسمان
ما چه تنهائیم

تو کجایی ای غایب زمان های بی قراری؟

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

آخرین زیبایی ها


تو می دانی
من هم می دانم
تو خواستن مرا
من نخواستن تو را
با این حال هیچ کدام از ما حقیقت را به دیگری نمی گوید
من از آخرین رویاهایم دفاع می کنم
و تو...
...
نمی دانم.

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

وحشت

این اصرار هیستریک و پیگیرانه ی مدعیان فرهنگ و شعور(این منتقدان همیشگی مردم، توده ها، فرودستان) به پرداختن به مسائل لالنگی n سال قبل دو نفر(و به طور کلی همه و هرکه معروف تر بیشتر!) که یکی از آنها در قید حیات نیست؛ آن هم با اشارات خفیه ای در این معنا که "بنده هم مطلع هستم" و "بنده هم از هنر سر در می آورم" و "من او را زندگی کرده ام" و "من خود او هستم" و "شعر می خواندیم آن موقع که شعر خواندن مد نبود" و "اکنون این منم زنی تنها در..." و " اکنون این منم مردی در جستجوی همه ی شماها" و غیره! وحشت چه چیزی جز این می تواند باشد؟

وحشت بزرگتر چه چیزی جز اثبات دیگر بار این نکته تاسفبار است که افسار حماقت جماعتی مدعی(بسیار مدعی) در دست رسانه های جریان اصلی است؛ حتی افسار حماقت آن به ظاهر مخالفان این رسانه ها و این مناسبات!

۱۳۹۵ بهمن ۱۰, یکشنبه

تلگراف 136


هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه

زن


اگر حقیقت زن باشد - چه خواهد شد؟ آیا این ظن نخواهد رفت که فیلسوفان همگی، تا بدانجا که اهل جزمیت بوده اند، در کار زنان سخت خام بوده اند؟


آن جدی بودن هولناک، آن پیله کردن ناهنجار که بنا به عادت، تا کنون بدان شیوه به سراغ حقیقت رفته اند، مگر وسایل ناشیانه و ناجور برای نرم کردن دل یک زن نبوده است؟ شک نیست که این زن نگذاشته است او را بچنگ آورند- از این رو هرگونه جزمیت امروزه با حالتی افسرده و دلسرد ایستاده است؛ آن هم اگر که اشتباه ایستاده باشد! زیرا هستند افسوسگرانی که بر آنند که او افتاده است و به زمین خورده است، و بالاتر از آن نفس آخر را می کشد.

۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

بازگشت غیر جاودانه

خوشحالم. هشت ساعت و یازده دقیقه، سیصد و هفتاد و چهار صفحه. پیری و زوال چاره ای ندارد جز اینکه منتظر بماند.

...

اگر چند کانگورو و مقداری آتش سوزی وسیع و مهیب داشتم می توانستم نسخه ای بسیار خوش تراش‌تر و گیراتر از "پرنده‌های خارزار" را ارائه کنم. آشغال‌ها حسابی وقتم را گرفتند و نتوانستم آتش بزرگی برپا کنم تا همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند. مجبور شدم کار دیگری انجام بدهم. ظاهرش چندان اسطوره ای و تکان دهنده نبود اما فاقد هر نقصی بود که بتوان از اعطای درجه ی جنایت به آن دریغ کرد.

در اوج؛ رو به زوال

دیگر هیچ نشانی از جوانی در من نماینده است. چندی بود که سرازیر شدن قوای جسمی و روی به افول گذاشتن نیروی تمام نشدنی دوران جوانی را حس کرده بودم اما از آنجا که هنوز انرژی، استقاومت و توان ذهنی ام سر جایش بود آرام و بی دغدغه بودم. یکی از دو ستون رو به ضعف گذاشته بود اما دومی محکم و استوار نشان می داد. حالا فهمیده ام که دومی نیز فقط ظاهر خوبی دارد و از دورن در حال سست شدن و زوال است. و من در حال معلق شدن تدریجی و عاقبت یک سقوط و فرو ریختن غافلگیر کننده هستم.م حاصل سی و چهار ساعت بیداری تنها مطالعه دویست و بیست و شش صفحه کتاب بود. هنوز خسته نشده بودم، هنوز خوابم نمی آمد و هنوز دلم می خواست ادامه بدهم اما وقتی متوجه این کندی و سستی شدم تمام تمرکزم از دست رفت. سی و چهار ساعت بیداری و خواندن فقط این مقدار اندک حتی بد هم نیست، خود فاجعه است. از فاجعه بدتر، ناقوس مرگ و اعلام تمام شدن است.
از خیلی چیزها می ترسم اما پیری جزو چیزهایی نبود که از آن می ترسیدم. از اول هم برنامه ای برای پیر شدن نداشتم. تخمین خودم چیزی در حدود سی و شش سال بود و سقف نهایی آنرا چهل سال و سه ماه در نظر گرفته بودم. ده سال پیش با زنی که میلی برای شرح و توصیفش ندارم و کمتر از یک ماه با هم بودیم و دیگر هرگز او را ندیدم قول و قرار کردیم که در چهل سالگی دوباره یکدیگر را ببینیم و سه ماه دیگر را با هم بگذرانیم. قولی که ابتدا بسیار جدی بود و بعد کم کم به سمت فراموشی و بی اهمیت شدن پیش رفت اما نمی توانم اعتراف کنم "یکی" از چیزهایی که راضی ام کرده بود که چهل سالگی را هم قبول کنم، وسوسه این بود که سرنوشت آن قول بالاخره چه می شود. حالا باید اعتراف کنم که دنیا را طور دیگری می بینم و از درون و بیرون، در ظاهر و باطن، در خودآگاه و ناخودآگاهم مسائل دیگری برایم بزرگ شده است و سنگینی شان را به تمامی روی گرده ام انداخته اند. اولین چیزی که دلم می خواهد، فرصت است و قوای ذهنی و جسمی سابقم. به دنبال این نیستم که همه کتابهای دنیا را بخوانم، به همه موسیقی های دنیا گوش بدهم، همه فیلم های دنیا را ببینم و ...! نه! به قول صمد بهرنگی هر کتابی ارزش یکبار خواندن را ندارد. عمر ما بسیار کوتاه تر از آن است که قوای خود را صرف هر زباله ای کنیم. به دنبال بهترین ها هستم. ادعا نمی کنم بهترین های هر چیزی را داشته ام اما همیشه "از بهترین‌ها" را داشته ام. به دنبال بهترین ها بودم. چیزی در من به آنچه که هست راضی نیست. اصلا چرا تعارف، هیچ چیزی در من به آنچه که هست راضی و قانع نیست. من همه چیزهایی را که می خواهم، می خواهم. همه شان را با هم. یک به یک؛ بدون استثناء و  جاافتادگی. اگر همان نیروی جسمی و ذهنی در من باقی مانده بود تا چهل سالگی کار را تمام می کردم. این چند سال فقط مشغول درو کردن بودم. به هیچ یک از آرمان ها و رویاهایم امان ندادم. بسیاری از آنها محقق شدند یا به پیش رفتند؛ و بسیاری محقق نشدند اما آنها که محقق نشدند را نیز پیگیرانه دنبال می کردم. اما دیگر با این وضع امکان ندارد. مثل کسی که می خواهد فولاد را با دندان عاریه ای بجود. درست که شاید با دندان واقعی نیز نتوان چنین کاری کرد ولی آیا کسی که دندان عاریه ای دارد حتی به این کار فکر هم می کند؟


خسته ام. خیلی خسته ام. خسته و دل زده ام. غمگینم. از دیشب دستانم رعشه خفیفی گرفته اند. هول شده ام. نظم همه برنامه هایم به هم ریخته است. هر یک از کارهایی که در دست دارم جلوی آن یکی می دَوَد تا خودش را پیش تر و بیشتر از دیگران عرضه کند. مثل دیوانه ها کمی می خوانم، کمی می نویسم، کمی ساز می زنم، کمی نقشه می کشم، کمی... اما به هیچ کدامشان درست و حسابی و مثل قبل نمی رسم. تقریبا مطمئنم که دارم روانی می شوم. چیزی که با آن می بالیدم و آنرا نقطه قوت و قدرت خودم می دانستم کاملا در حال متلاشی شدن است. روی خودم تسلط کامل داشتم. چه وقتی منطقی و رام بودم و چه وقتی زنجیر های گرگ درونم را باز می کردم تا بدرند و پاره پاره کنند، عمیقا اطمینان داشتم که کنترل کاملی روی خودم دارم. حتی روی دیوانگی های خودم نیز تسلط داشتم. تسلط داشتم چون به آنها اطمینان داشتم. اطمینان داشتم چون آنها را خوب می شناختم. لِم و قلق همه آنها در دستم بود. ولی دیگر هیچ خبری از این تسلط  و کنترل نیست. عقلانیت و دیوانگی‌ام از کنترلم خارج شده است. هیچ آرامشی ندارم. دلم می خواست عابد دو-سه سال اخیر بر می گشت به هژده سالگی و با همین خواسته ها، فقدان ها، هدف ها و ... با تمام قدرت رو به جلو استارت می زد. افسوس که به قول مارکس "بشر هرگز به کودکی خود باز نخواهد گشت." من باید برای چیزی آماده می شدم و حالا نمی دانم آیا با این آمادگی ناکافی و ناکامل و ناقص هم می توان به سمت ماه خیز برداشت یا نه. دارم دیوانه می شوم.

۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه

تلگراف شماره 135


می با جوانــان خوردنم باری تمنا می‌کند


تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

تلگراف شماره 133


سیب را هر طرفی داده طبیعت رنــــــگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه

تلگراف شماره 132


بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی؟

۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

تلکراف شماره 131


صوفی گران جانی ببر، ساقی بیاور جام را

۱۳۹۵ دی ۹, پنجشنبه

تلگراف شماره 125


عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

تلگراف شماره 124


جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد


ما نیز در رقص آوریم آن ســــرو سیم اندام را

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

تلگراف شماره 123


حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

تلگراف شماره 108

گر شاهدان نه دنیی و دین می‌برند و عقل


پس زاهدان برای چه خلوت گــــــــزیده‌اند؟

۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

تلگراف شماره 120


می‌گوید آن رباب که مردم  ز انتظار

۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه

تلگراف شماره 112


همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

عشق در شیوه تولید کالایی سرمایه داری

عشق، کالایی است که مانند هر کالای دیگری از مناسبات حاکم بر شیوه تولید اجتماعی زمان خودش پیروی می کند و در «نظام تولید کالایی سرمایه داری» همسو با منطق به وجود آوردنده وضعیت موجود، در جهت کسب سود است که تولید و به فروش می رسد.
همانطور که برای هر کالای دیگری، جنس اصل، جنس تقلبی، جنس بازار مشترک، جنس چینی، جنس دارای برند، وکیوم دار، دست دوم، اوراقی و اسقاطی، با رنگ، بی رنگ، دور رنگ، یگانه سوز، دوگانه سوز، نقد و اقساط، خرده فروشی و عمده فروشی و غیره وجود دارد؛ و نیز همانطور که هر کالای دیگری #بازاریابیو تبلیغات مخصوص به خودش دارد، این کالا نیز با انواع کیفیت ها، با انواع فرم ها و مدل ها، با انواع روش های بازاریابی عمومی و یا مخصوص به خود در بازار موجود است.
همانطوری که ما نمی توانیم بدون تن دادن به قوانین نظام تولید اجتماعی موجود برای خود لباس زیر، مواد غذایی، لوازم یدکی، وسایل ارتباطی و غیره تهییه کنیم؛ نمی توانیم بدون تن دادن به مناسبات اجتماعی و فرهنگی برآمده از شیوه تولید اجتماعی موجود، تن به روابط اجتماعی بدهیم. مسئله به هیچ وجه نکوهش «خرید و فروش» نیست. حتی نمی توان ایراد اخلاقی به کم فروشی، گران فروشی و کلاهبرداری در بازار گرفت زیرا اصول بازار آزاد بر تقلب و فریب و فقدان هرگونه اخلاق انسانی بنا نهاده شده است. مسئله دقیقا بر سر این است که هر کس فکر می کند که خودش و روابط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اش تافته ای جدا بافته و بیرون از مناسبات موجود است. این تنها یک توهم است اما چیزی خنده دار تر از توهم نیز وجود دارد که مستوجب دلسوزی و تحقیر است:

آنکه این بازار را می شناسد، جنس شناس است، به خوبی از قیمت ها مطلع است، خودش استاد تقلب و گران فروشی است و یک کلام از تجّار خرده فروش و خرده پای این بازار است، با این حال به نقد وضعیت موجود و به نقد ارزشهای حاکم بر این بازار می پردازد و خود را قربانی می پندارد.

۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

تلگراف شماره 107


به جز باد سحرگاهی كه شد دمساز خاكستر؟

۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

حیله ی زیبایی



زیبایی در کلام، آیا صرفا حیله ای برای پنهان داشتن واقعیت ها، تسکین دردها، خار جلوه دادن رنج ها و ایجاد شعله هایی دروغین از امید برای تداوم درجا زدن بر نقطه تباهی و بیهودگی نیست؟ «هر آنچه مرا از پای در نیاورد قوی ترم خواهد ساخت.» این جمله را تا کنون به ده ها نفر گفته‌ام. واکنش ها احتمالا اینها بوده است: سکوت، تامل، یا به به و چه چه. در نهایت، پذیرش! 

چرا جملاتی که می تواند دیگران را از بن بست برهاند روی خودم اثری ندارد؟ من می دانم و پس از هر زخمی احساسش می کنم که «هر آنچه مرا از پای در نیاورد، بگاتر ام خواهد داد.» واقعیت این است. همه لحظاتی که عمر انسان را به قبل و بعدش خودش تقسیم می کند، لحظاتی هستند که در آن انسان بار دیگر می میرد و بیشتر می پوسد. مرگی که با تولد آغاز می شود مدام تکرار می شود. من می جنگم و گه گاه پیروزی ای به دست می آوردم اما هر لحظه که ثمره پیروزی خود را در دست می گیرم یا احساسش می کنم، سرمای شدیدی وجودم را در بر می گیرد. در خود شک می کنم که آیا ارزش اش را داشت؟ پس چرا نمی توانم مثل گذشته به آن اهمیت بدهم؟ انسان موجود غریبی است. توالی درجا زدن ها با توهم حرکت؛ توالی شکست ها با توهم گاه به گاه پیروزی. 


از بعضی زخم های خود لذت می برم. نمی دانم چرا اما لذت می برم. این خود درد و رنج عمیق تر و مبهم تری است که آدم به زخم ها برای مقابله با فراموشی اعتماد کند. نمی دانم شاید که آموخته و معتاد زخم ها شده ام و حال برای تخفیف آلام ام از بی نظمی بازگشت های جاودانه ی آنها برای خود دین و آیین درونی ساخته ام. این همان توهم قدرت است. از پس هر آن چیزی که مرا از پای در نیاورد، می آید؛ زیباست، لذت بخش است، واقعیست؛ اما وجود ندارد.

۱۳۹۵ مهر ۱, پنجشنبه

سرما رو عشق است





پاییزُ زمستون از نظر من با هم یه فصلن. کلا سال همین فصل سرده. بقیه اش نقص فنیه، الکیه. بهار و تابستون مقدمه است برای اینکه فصل اصلی سال که فصل سرده بیاد. بچه ها قبول ندارن میگن بهار و تابستون هوا دو نفره است فصل جفت گیریه خیلی خوبه. اما من دلم پیش فصل سرده. بچه ها میگن بابا برو یه دوری بزن ملت ریختن بیرون؛ برو صفا کن. حالا من نمی دونم جای خاصیشونُ میگن یا کلا میگن، اما من طلبه نیستم. فصل سرد یه چیز دیگه است. فصلی که هااااا...  کنی از دهنت بخار در بیاد یه چیز دیگه است. فصلی که لخت دراز بکشی کنار بخاری و انار دون شده و کدوی شیره پس انداخته بخوری یه چیز دیگه است. فصل لبو یه چیز دیگه است. فصل خون یه چیز دیگه است. تا حالا دیدید لبو خوردن توی بهار و تابستون بچسبه؟ نمی چسبه دیگه قبول کن. هیچی نمی چسبه اونا هم که می چسبن الکی می چسبن؛ اداشُ در میارن. چسبیدن توی فصل سر یه چیز دیگه است. چسب با سرما  می چسبه با گرما که نمی چسبه.


حالا فقط مسئله بخاری و لبو و چسب نیست. فکر کن به قرار، فکر کن به رفاقت. رفیقی که توی دمای 20 درجه 25 درجه به بالا بیاد سر قرار، اینکه کاری نداره. اگر کسی توی هوای منفی  درجه10 اومد سر قرار، این ارزش داره. این معلوم میشه آدم باهاش چند چنده. اونی که وقتی میرسه اب دماغش یخ زده پشت لبش اون رفیقه. اون قرار رفتن داره. هیچ تا حالا دیدید توی فصل سرد سال کسی از پشت به کسی خنجر بزنه؟ نمیشه که. حالا مرام و معرفت هیچی، رفاقت هیچی. حال غریب آدم هیچی؛ هوا سرده ملت هم کون گشاد شدن کسی حال نداره دستشو از جیبش در بیاره، چه برسه به اینکه بخواد کسیُ از پشت با خنجر بزنه.


یه سری لوس بازی در میارن که پائیز فصل رنگِ و از این حرفها. بریز دور بابا این حرفها چیه؟ پاییز فصل قتلهای زنجیره ایه. گذاشتن توی فصل سرد که توی فصل جفتگیری نباشه که آدما حواسشون پرت بشه و یادشون بره. توی فصل سرد همه یادشون می مونه. حالا خیلی ها یادشون می مونه ولی نمیان سر قبرشون که اون یه چیز دیگه است. از پایتخت تا خونه رفقا نیم ساعت راهه. نیییییم ساعت! خیلی راهه انصافا اون هم برای کسی که پایتخت زندگی کرده و به جاده های گل آلود شهرستان عادت ندارند. حالا این ماشین جدیدها که اومده نشیمن گرمکن داره ولی خطر داره مخصوصا حالا که حسن هست، حسین هم هست، همه هستند. راستی شنیدم بازداشتگاه موازی ها عوض شده به جای نخم مرغ آب‌پز و یک وجب نون، قزل آلا و جوجه میدن.

از اول فصل سرد که یه کمیش پائیزه، بیشترش سرده و آخرش دوباره یه کمی زمستونه، دندونای نیشم شروع می کنه خاریدن. وقتی می خندم اونی که سمت چپه می مونه بیرون. نمی دونم چرا اینطوریه؟ شاید چون سرده و درا خوب بسته نمیشه این می مونه بیرون چون فصل ریختن بیرون بقیه اینطوری نمیشه. فقط وقتی سرد میشه می مونه بیرون. سرد که میشه حال من بد میشه. از اون حال بدا که خیلی حال میده. آدم می افته به جون خودش از خودش می پرسه تو چه گهی هستی آخه. هیچکسم به قیافه کسی نگاه نمی کنه؛ از راه رفتن آدما معلوم میشه کی، چی تو دلش داره. اون وقت جوجه ماشینی که دووم نمیاره تو این سوز. هیچ کدوم از اونا که کرک دارن دوم نمیارن. سرما مال گرگاست.


سرما که باشه تاریکی هم باشه همه جا ترسناک باشه تازه معلوم میشه همه چی چقدر واقعیه. گرم که باشه بری تو دریا آب بازی کنی فایده نداره؛ سوز کش سرماست که دریا، دریا میشه. جنگل که دیگه نگو. تازه بهمن هم هم توی فصل سرماست. سیگار بهمنُ نمیگم ها. وقتی همینجوری بخار میاد بیرون از دهن آدم دیگه سیگار به چه درد می خوره. بهمن واقعیُ میگم. از ماه دیگه اصلا حرف نزن. حرفشم می زنم موی تنم سیخ میشه. آدم می کِشه به خودش ببینه چند چنده با خودش. خیلی حرفه آدم بره سراغ قلعه خودش و فتحش کنه. خودشُ بجوره، پنجه بکشه به دیوارای خودش؛ دردش بیاد، خراب کنه، بدون دیوار. اصلا دیوار واسه چی؟ سرما فصل گرگاست کسی توی شبای سرد بیرون نمیاد که آدم دیوار بخواد. خودتی و خودت. برای همین این موقع ها هر کس ازم بپرسه خوبی؟ بهش میگم خوب خوبم تو هم باور کن. سرما رو عشق است.


۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

باغ آلبالو - آنتوان چخوف




« اكثريت عظيم روشنفكرانى كه مى‌شناسم در جست‌وجوى چيزى نيستند و هيچ كارى نمى‌كنند و به درد كارى نمى‌خورند. همه‌شان بد تحصيل كرده‌اند، به طور جدى مطالعه نمى‌كنند، درباره‌ى علوم فقط پر حرفى مى‌كنند، از هنر هم كم سر در مى‌آورند. همه‌شان خودشان را مى‌گيرند و با قيافه‌ى جدى، گنده‌گويى و فلسفه‌بافى مى‌كنند؛ حال آن كه پيش چشمشان كارگرها غذا ندارند و چهل نفرى در يك اتاق نامناسب مى‌خوابند، توى ساس و تعفن و گند و رطوبت و ناپاكى اخلاقى مى‌لولند...
پر واضح است كه همه‌ى حرف‌هاى قشنگ‌مان فقط براى آن است كه سر خودمان و ديگران شيره بماليم. »

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

تلگراف شماره 106


شخصیت ها قوی و توانا که روحیه مدیریت جمعی دارند، در زندگی های خانوادگی عامل تباهی بقیه هستند. اجازه بدید که اطرافیان شما اشتباه کنند، زخم بخورند، زمین بخورند، زجر بکشند، غمگین بشوند، اشک بریزند و تنها باشند وگرنه مجبور هستید تباهی تدریجی، فرو رفتن مداوم و رنج هر روز بیشتر آنها را ببینید، بشنوید و حس کنید. هر روز، هر لحظه، قبل از خواب، در خواب و به محض بیداری.

به آدمهای اطرافتان فرصت اشتباه کردن، فرصت تنها بودن، فرصت حس کردن بی پناهی را بدهید تا یاد بگیرند که خودشان تصمیم بگیرند و خودشان زندگی کنند و خودشان بجنگند. بی رحم بودن، لایه ای عمیق تر از شفقت و دلرحمی است.

۱۳۹۵ فروردین ۶, جمعه

درختی که او را در حال بالندگی اره کردند



احمد شاملو دربارهٔ تجربه زندان ساعدی و احوالات او پس از آزادی چنین گفته:

«آنچه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقاً زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره می‌کنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده‌اید، بلکه خیلی ساده او را کشته‌اید. ساعدی مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل نشان بدهد. اما دیگر نمی‌توانست. او را اره کرده بودند.»

۱۳۹۴ اسفند ۱۳, پنجشنبه

بی رنگی


انسان تنها سیاره ای است که باید تغییرات فصلی خود را به صورت دستی انجام دهد. در این وضعیت، اصرار به تدوام پائیز امری ضروری است. برای کشف دوباره بی رنگی، غرق شدن در رنگها نه تا مرز خفگی، که تا حصول اطمینان از مردن، پوسیدن و هیچ شدن الزامی است. روندی که تنها زمان و فراموشی می تواند بر صحت و دقت آن گواهی دهد.

۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

امید


امید چیزی شبیه به پنجره توالت است. تاثیر آن روز مزاج آدمی غیر قابل انکار، اما سخن گفتن دائمی درباره اش، تداعی کننده تهوع و کثافت است.

۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

پرنده و درخت



پرندگان مهاجر و مسافر و آنها که برای جفت گیری یا تغذیه یا هر چیز دیگری از جایی رد می شوند معمولا سر و صدای زیادی به راه می اندازند و هیجان زده اند. آنها بر شانه های محکم دیگران می نشینند، جست و خیز می کنند، بازی می کنند، استراحت می کنند و انرژی می گیرند و در نهایت فضله های رحیمانه خود را همانجا که هستند پائین می اندازند و به راه خود می روند. دسته ای دیگری، دسته ای دیگر، دسته ای دیگر؛ می آیند و می روند. برای جنگیدن با زمستان اما، چیز دیگری می باید بود.

۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

ما با خودمون چه کردیم؟ با ما چه کردن؟


وقتی تجربه کرده باشی یا عادت کرده باشی به اینکه تشت، تشت آدرنالین پاشیده بشه توی خون ات، دیگه هر چیزی، خیلی باید بزرگ و خاص و پر اضطراب و سخت و نشدنی و پر خطر و شوق انگیز باشه تا بتونه تکونت بده. باید اینقدر نشدنی باشه که وقتی شد، از شدن اش سرشار از لذت بشی. این خیلی تلخه؛ از دور جذاب هست اما خیلی تلخه. چون از یک جایی به بعد حتی خوابیدنت برات مصداق خیانت به خود محسوب میشه. خیلی سنگینه که آدم همیشه حس کنه بدهکار خودشه. خیلی زجر آوره که آدم خودش طلبکار خودش باشه. اون هم توی دنیایی که همه چیز اینقدر کوچیک شده که با نگاه اول می دونی ته قصه چیه و چیزی نمی تونه غافلگیرت کنه جز وقتی که از پشت خنجر می خوری؛ که اون هم بعد از یه مدت میشه عادت. ما با خودمون چه کردیم؟ با ما چه کردن؟

۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

از خاطرات دوران کودکی - یادداشت شماره ی نمی دونم چند



آن توپولیِ تو دل برویِ بانمکِ سر زیاد، من هستم. آن موجود افسانه ای که مرا در بغل خودش گرفته است، پدرم هستند. ما بهش میگیم آقایی. قبلا یک چیزهایی درباره ماجراهای خودم و آقایِ آقایی روی وبلاگم نوشته ام.  از اینکه چقدر برایش مهم بود که ما «بخوانیم»! این که چه چیزی بخوانیم برایش مهم نبود اینکه کاغذی، روزنامه‌ای، مجله ای، کتابی، چیزی دستمان باشد خوشحالش می کرد. از بد روزگار جلوی حقوقش را بسته بودند و خانواده در تنگنای اقتصادی وحشتناکی به سر می‌برد. وضعیت زندگی ما دقیقا همان چیزی بود که علی اشرف درویشیان در آبشوران نوشته است. روی همین حساب برای من که خوشحالی پدرم بیش از حد برایم مهم بود چاره‌ای باقی نمانده بود که به سراغ کتابهایش خودش بروم. در بین کتابهایی که از حملات ساواک و پاسدارها و وزارتی‌ها باقی مانده بود آثاری از مبارزین فلسطینی، الجزایری، چینی، ویتنامی و دیگر کشورهای آفریقایی وجود داشت که من همه را به عنوان کتاب داستان و برای تفریح می‌خواندم. ماجرایی که اینبار می خواهم درباره آن بنویسم البته ربطی به سیاست و این کتابها ندارد. ماجرا درباره ریاضیات است!
پدرم یکسال قبل از رفتن من به مدرسه، خواندن و نوشتن به من یاد داد. بنا به سنت های ایرانی الان اینجا باید بگویم که شعر مولانا را هم می خواندم و می فهمیدم ولی از این خبرها نبود. در همین حد که کلاس اول ابتدایی، معلم چیزی برای یاد دادن به من نداشت. نمی دانم چه علاقه داشت که من یک سال قبل از رفتن به مدرسه، خواندن و نوشتن یاد بگیرم. حالا که چی؟ چه فایده ای داشت؟ خودم که هیچ وقت نفهمیدم.
در دوران ابتدایی همه نمرات من 20 بود. مدل پدرم این نبود که تشویق کند و مثلا بگوید اگر معدلت 20 بشود برایت دوچرخه می خرم یا چه و چه. نه! می گفت وظیفه ات است که درس بخوانی و معدل 20 بیاوری. طبیعتا کسی که وظیفه اش درس خواندن است اگر معدل 20 می آورد که کار طبیعی خودش را انجام می داد و مسئله این بود که اگر 20 نمی آورد با او به عنوان خائن به مردم و خائن به آرمان‌های والای انسانی برخورد می‌شد!
یکی از علایق پدرم ریاضیات بود. خودش تراشکار حرفه ای شرکت ماشین سازی اراک بود. در دوران راهنمایی اصرار داشت که در تابستان جزوات فنی مربوط به تراشکاری و دستگاه سی.ان.سی را بخوانم. من هم جزوه را باز می کردم و مثل نوجوانی که در حال نگاه کردن مستند پیچیده ای درباره فیزیک کوآنتوم است به جزوات تراشکاری، شکلها، محاسبات هندسی، تبدیل واحدها و غیره نگاه می کردم. سال اول دبیرستان هم کتاب مفصلی درباره راهنمایی نصب جرثقیل های بزرگی که برای ساختن برجها استفاده می‌شود را به دستم داد. اسم جالبی دارند این جرثقیل‌ها، قبلا یادم بود اما الان اسمش در خاطرم نیست. آن تابستان برای خودش جهنمی بود. از خودم می پرسیدم من پدرم جرثقیل دار است یا خودم که باید این راهنمای نصب را بخوانم؟ اما آقایی، این گرگ پیر بالان دیده از چهره ام می خواند که در دلم چه می گویم و با لحن پدرانه ای می گفت: «برای آینده ات خوب است.»

یکی از کارهایش که در خاطرم مانده است و همیشه خواهد ماند، مربوط به کلاس پنجم ابتدایی بود. یعنی زمانی که من می باید در کنکور مدارس تیزهوشان شرکت می کردم. تعدادی از همکلاسی ها اقدام به خرید جزوات آموزشی، حل المسائل، راهنمای کنکور مدارس تیزهوشان و غیره کرده بودند.  پدرم یک نوبت که به مدرسه آمده بود این کتابها را دست همکلاسی ها دید و به فکر فرو رفت. فردای آن روز قبل از خواب به من گفت که از یکی از رفیق هات کتابش را یک روز امانت بگیر تا ببینم چه شکلی است. وقتی فکر می کنم هرگز از واژه دوست استفاده نمی کرد. همیشه می گفت: رفیق، رفیق هایت، رفیق بازی، رفیق شیشت و ...! خلاصه ما فردایش به یکی رو انداختیم و کتابش را قرض گرفتیم. وقتی به خانه برگشتم به سبک سامورایی ها جلوی آقایی زانو زده و کتاب را از کیف مدرسه خارج کرده و تقدیم کردم. ایشان هم فرمودند برو جوراب هایت را بشور. ما هم گفتیم چشم.
آن روز آقای پدر به شکل اسرار آمیزی از دسترس خارج بودند. فردا صبح وقتی برای نماز از خواب بلند شد، متوجه شدم که زیپ کیف مدرسه را باز کرد و کتاب را درون آن گذاشت. نمازش را خواند و سپس خوابید. از فردای آن روز، کلاسهای ریاضی آقایی شروع کرد. سطح فنی سوالات پدرم که به رسم عادت طرح می شد و من مجبور بودن زیر سایه حضور سنگینش آنها را حل کنم، به طور شگفت انگیزی بالا رفته بود. کلاس های ریاضی با سطح جدید، روزهای زیادی ادامه پیدا کرد و من خیلی زود متوجه شدم آقایی ناقلا، از روی کتاب سوالات دوستم تا جایی که می توانسته با خودکار و به صورت دست نویس، کپی تهییه کرده است. روزی را که نتیجه آزمون تیزهوشان آمد را یادم نمی رود. آقای فریبرزی معلم کلاس پنج ابتدایی که تمام فاکتورهای شخصیتی استالین را در خودش داشت و فوق تخصص تبدیل دانش آموز مردودی به شاگرد ممتاز بود یک طرف ایستاده بود و آقایی در کنارش. هر کدام جداگانه جوری مرا نگاه می کردند که جوجه فکر نکن کار خاصی انجام داده ای و قبولی ات حاصل زحمات شخص من/ما بوده است. من هم معصومانه ترین نگاه کل زندگیم را از پائین با صورت آنها دوخته بودم و احتمالا چشمهایم در آن لحظه مانند چشمهای شخصیتهای کارتونی ژاپنی، سرندی‌ پیتی وار، درشت و در حال ذوق ذوق کردن بود که آقا جان حالا درست که شما زحمت کشیدید ولی نامردا پس من چی؟ کون من پاره شده با هزار بدبختی و بدون تشویق درس خوانده ام چرا مرا توی بازی خودتان راه نمی دهید؟

نمونه بعدی این اقدام در درس جبر و مثلثات بود. آقایی در دبیرستان هم دست از سر من بر نداشت. یادم هست که آمد ب بسم‌الله را بگوید و آموزش جبر و مثلثات به شیوه نظام قدیم را شروع کند که گفتم آقایی جان هر کسی دوست داری  من را بی خیال شو. نوبتی هم که باشد نوبت بچه های کوچکتر است و من راضی نیستم شما توی زحمت بیافتی. خطر از بیخ گوشم گذشت و این یک مورد را آقایی بی خیال من شد. اما همه اینها را گفتم که ماجرای اصلی را تعریف کنم.

اگر بگویم همه آن سخنرانی باشکوه و تکان دهنده را به یاد دارم،دروغ گفته ام. فضایش هنوز برایم زنده است. مثل یک موسیقی در ایام دور که هم یادت هست و هم یادت نیست. سخنرانی ها شامل یک مقدمه بود که نود درصد صحبتها را تشکیل می داد و از هستی شناسی تا انسان شناسی همه چیز را شامل می شد و به سبک سخنرانی های فیدل در کوبا، چه در سازمان ملل، آلنده رد شیلی، لومومبا در کنگو، اون یارو سیبیل کلفته در فیلم گوزن ها و ویلیام والاس در فیلم شجاع دل، بیان میشد. ده درصد باقی مانده درباره نقش من در ساختن زندگی آینده و نقاط  ضعف و کم کاری من بود. آن ده درصد انتهایی سخنرانیاش حاوی این که تو از اول مهر باید بروی تیز هوشان. آنجا همه باهوش و درس خوان هستند و تو باید سطح هوشت را بالاتر ببری. لحن‌اش را پدرانه تر و مهربانانهتر از تمام سخنرانی های قبلی بود. کلا پدرم یکی از علایق و تفریحات زندگی‌اش نصیحت کردن من بود. خدایی خیلی باحال بود. گاهی اوقات وسط نصیحت هایش اگر میکروفون را جلویش می گذاشتی به راحتی می‌شد آنرا از رادیو و خطاب به عموم مردم ایرانو جهان پخش کرد. جنس گفته‌هایش خطاب به یک مرد 40 ساله بود با این تفاوت که برای یک بچه پنجم ابتدایی گفته می‌شد. خلاصه سرتان را درد نیاورم. سخنرانی که تمام شد، دست برد بین روزنامه ای که کنار دستش بود و یک فروند کتاب بیرون آوردند.
کتاب جلد نداشت. شیرازه اش از هم پاشیده شده بود و با نخ و سوزن آنرا دوخته بودند. کتاب اینقدر قدیمی بود که من درجا مطمئن شدم پدرم یک گنج پیدا کرده و قرار است با فروختن این کتاب خطی به مال و منال برسیم. از حالت دو زانو به حالت چهار زانو در آمدم و کمی جلوتر رفتم. آماده شدم تا درباره سهم‌ام و نقشه ای که برای فروش کتاب کشیده است صحبت کنیم. همینطور که زول زده بودم توی چشمش، کتاب را جلو آورد و گفت بگیر! باورم نمی‌شد. با خودم گفتم یعنی همه‌اش را داد به من؟ پس سهم خودش چی؟ سهم خواهرها چی؟ کلی سوال بی جواب به ذهنم آمد اما با خودم گفتم عیب ندارد. وقتی کتاب را فروختم و پولدار شدم، هم پشت‌بام را ایزوگام می کنم، هم خانه را کاغذ دیواری می‌کنم، و هم مبل و لوسر  می خرم. ایزوگام چیزی بود که مدتی مد شده بود و پدرم که همیشه نگران خرج و برج خانه بود ماه‌ها در حال کشیدن نقشه بود تا به طریقی پول ایزوگام کردن پشت‌بام را تهییه کند. مبل، لوسر و کاغذ دیواری در فهرست خرید خواهران گرامی بود. داشتم حسابی برای خودم نقشه می کشیدم که بالاخره بتوانم یک دوچرخه بخرم و از دست اسکانیای مهارنشدنی پدرم که یک دوچره 28 هرکولس با ترک‌بند 75 سانتی متری بود و برای راندنش به گواهینامه پایه یک نیاز بود، راحت می شوم. در همین فکرها بودم که لب های آقای جنبید: سر فرصت آنها را حل کن. فکر نکن درس است؛ فکر کن تفریح است. از قدیم گفته‌اند ریاضیات شیرین است...
دنیا بر سرم خراب شد. بگا رفتم. همه رویاهایم درجا دود شد. نه از ایزوگام خبری بود، نه دوچرخه، نه لوسر و نه مبل و نه هیچ چیز دیگر. گنجی به کار نبود. گنج به درک؛ این کتاب جدید از کجا نازل شده بود؟ از خودم می پرسیدم: چرا جلد ندارد؟ چرا اینقدر کاغذش گاهی و قدیمی است؟ چرا آنرا دوخته اند؟
چشمتان روز بد نبیند. حتی یکی از سوالات آن کتاب را نتوانستم حل کنم. روزها، ماه‌ها و سالها گذشت و من هیچ کدام از سوالات کتاب را نتوانستم حل کنم. آقایی هم متوجه مشکل شده بود. خودش را گاهی می دیدم که کاغذ و قلم در دست، مشغول ور رفتن با سوالات کتاب است. در هفته‌های اول این مسئله فشار روانی شدیدی به من و آقایی وارد کرده بود. یک جای کار می لنگید. من و آقایی زوج طلایی حل سوالات مختلف ریاضی دوران مدرسه و آزمون ورودی تیزهوشان بودیم اما نه من و نه او، هیچ موفقیتی در مقابل سوالات این کتاب نداشتیم. من هر از گاهی با آن کتاب ور می رفتم. مقطع راهنمایی کلاً گذشت. آن کتاب مدتها بود که برای پدرم یک مسئله فراموش شده بود اما برای من هر از گاهی زنده می‌شد. گذشت تا وارد مقطع دبیرستان شدم و در سال سوم دبیرستان به صورت اتفاقی کتابی را در دست یکی از معلم های قدیمی مدرسه دیدم. آقای مقدسی، دبیر بی اعصاب ریاضیات که بعد از فوت پدرش از طریق جوشکاری و کارگری، خرج خانواده را تامین کرده بود و همزمان درس خوانده بود. تسلط اش به انواع و اقسام شاخه های ریاضیات و هندسه با فاصله ای زیاد بیشتر از حد متوسط دبیران ریاضی بود.
وقتی داشتم از حیاط مدرسه وارد ساختمان می‌شدم او با کت و شلواری سرمه‌ای،  یک کیف به اصطلاح دبیریِ بزرگ و سیاه رنگ در دست، آستین گچی، عینک کائوچوئی سیاه و ذره بینی بر چشم در حال خروج از ساختمان بود. همیشه عجله داشت، همیشه پر از انرژی بود. مشخص بود که وقت برایش مهم است. سر کلاس اگر کسی سر به سرش می گذاشت، صندلی را توی سرش خرد می کرد و با لگدی محکم او را جوری از کلاس بیرون می انداخت که با پوزه روی کف سالن پخش شود. یه این مقدار نیز رضایت نمی‌داد و صندلی و کیف‌اش را هم پشت سرش پرت می کرد؛ اما بیرون کلاس هر کس به او سلام می‌داد با خنده ای برجسته و صمیمی که همراه با نگاهی از سر اهمیت و به نوعی مهربانی پدربزرگانه بود، جواب سلام می‌داد. آن روز با عجله داشت از مدرسه می رفت تا به کلاس دیگری در مدرسه دیگری برسد. کیف بزرگ و سنگینش در یک دستش بود و در دست دیگرش یک کتاب قدیمی. کتابی با جلد سبز رنگ که روی آن نوشته شده بود:« 101 مسئله حل نشده تاریخ ریاضیات جهان» وقتی پدرم این کتاب را به من داد، من کلاس پنجم ابتدایی بودم.

پیوند: از اینکه مرا به زندان می افکنید از شما سپاسگزارم

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

از رنج های زیستن








هر کس جایی یا جاهایی، باری یا بارهایی، از چیزی که هست بدش می آید و از اینکه هست، احساس تهوع پیدا می کند. دیشب یک مستند دیدم درباره زن های دوتار نواز خراسان. زنانی که دست به ممنوعه ی مردان و دین و خدا و فرهنگ و ارزش و قانون برده اند. یکی را طلاق داده اند، سر آن یکی هوو آورده اند، دیگر را رها کرده اند، آن یکی زندان رفته،...ساز یک کدامشان را آتش زده بودند و سالها، بهتر است بگویم دهه ها، کاسه ساز سوخته اش را در پارچه ای گره کرده بود و نگاه داشته بود.


زنی، استادی، هنرمندی، دل سوخته ای.... نمی دانم بگویم چی؛ یکی از این زنان با آب سرد و خاک، ظرف می شست و. روزها کارگری یا دست فروشی می کرد و غذایش تخم مرغ بود و از بچه ها نگاه داری می کرد... و چه پنجه ای می زد... چه پنجه ای می زد...چه سازی می زد...


دیشب بغضم ترکید. نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. از خودم حالم به هم خورد. از زنده بودنم، از ایرانی بودنم، از اینکه در یک جامعه مذهبی زنگی می کنم، از همه چیز، از فقر مردم، از سختی های زندگی این زنان، حالم به هم خورد از همه آنهایی که در کافه ها و آمفی تئاترها،...آنها که می روند در آمریکا و اروپا از حق زن ایرانی و وضعیت زن ایرانی می گویند و دوست داشتم استفراغ کنم روی خودم که فکر می کردم بهتر و بیشتر از آنها می دانم همه این چیزها و تازه می بینم همه پر کاهی بوده از خلوارها خلوار.


دیشب صدای لالایی پیرزنی را شنیدم که تا هنگام مرگ از ذهنم بیرون نخواهد رفت. صدای ساز زن دیگری را شنیدم که سراسر حس و احساس بود. دختری نوجوان و شاد با لباسهای گل گلی را دیدم که شیطنت می کرد و می خندید و ساز می زند و ...اما ...! دیشب زنانی را دیدم که همگی پای خودشان، پای دلشان، پای خیلی چیزها ایستاده بودند و رد شده بودند از خیلی چیزهای دیگر. همگی خسته، همگی دل شکسته، همگی... و همه اسیر فقر... زندانی در کار اجباری خانگی و بیرون نگاه داشته شده از روابط تولیدی قانونی و رسمی...

«ستم مضاعف بر زن» که مارکسیست ها از آن حرف می زنند یعنی این. تنها چیزی که ته دلم نگه‌ام داشت و نگذاشت خودم را خلاص کنم و به این عذاب زیستن پایان بدهم رگه های ملموس شده اندیشه ام بود. جملاتی که در خوانده بودم و پیشتر در زندگی خودم، در خانواده خودم، در محل خودم، شهر خودم، کشور خودم، همه را زندگی کرده بودم. به یاد خودم آوردم که نالیدن، پله ای عقب تر از تفسیر کردن است؛ باید تغییر داد. باید ویران کرد و از نو ساخت... قبول کردم و سر خم کردن راهش نیست. زندگی باید که سراسر مبارزه باشد. دیشب واقعا می خواستم خودم را بکشم و تمامش کنم. کسانی که مرا می شناسند می دانند که اهل ادا و این قرتی بازی ها نیستم؛ دیشب می خواستم تمامش کنم تا شاید به آرامش برسم اما حالا از راهی که رفته ام ، از زندگی ای که داشته ام، گرچه کج و معوج و تقریبا فاقد نتیجه و فعلا دور از هدفی که انتخاب کردم، راضی ام. می خواهم ادامه بدهم... با همه دردهایش، با همه زخم هایش، با همه اضطراب هایش، با همه ی همه چیزش.

بزرگترین دلیل همه دردهای من حافظه ای است که نمی تواند چیزی را فراموش کند. دوست دارد بعضی چیزها را برای همیشه فراموش کند اما نمی تواند. این حافظه دیگران را می ترساند؛ و خودم را هم گاهی اوقات. می دانم تلخی و درد و زجر آن نگاه ها، آن زندگی ها، آن دستان، آن سرنوشت ها،... همه و همه تا پایان زندگی ام مرا رها نخواهند کرد اما اشکالی ندارد. همه اینها را مثل همه آن چیزهایی دیگری که نمی توانم فراموش کنم، می پذیرم. با همه چیزهایی که نمی توانم فراموش کنم زندگی خواهم کرد. همه را مثل سنگ قبری که هر لحظه سنگین و سنگین تر می شود روی گرده و سینه ام، خواهم کشید.


لینک دانلود مستند «طرقه» ساخته محمئ حسن دامن زن: