۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه

رقص دوزخیان

به لاله

 تصورت می‌کنم
رنجیده خاطر
دل شکسته
_همچون پیرمردان، خم شده زیر بار غمهایی به وزن یک عمر
در دوران ستم_
با سیگاری که در دستت نبود
و اشکی که بر چشمانت نشسته بود
سری پائین افتاده
زانویی ستون شده زیر قامت خم شده از نا امیدی
دستانی سست
دستانی بی حال
دستانی خالی
پوچ
باخته
در مرز تردید و تصمیم

تصورت می‌کنم با لباسی که بوی روغن سوخته می‌دهد
و تنی عرق کرده در گرمای آشپزخانه
چنان فرو رفته در مرداب غم که یادت می‌رود کبوتران آمده‌اند پشت پنجره
و دانه‌هایی که با هزار عشق و شیطنت در آب خیسانده‌ای توک می‌زنند

بال می‌کوبند بر شیشه
تو نمی‌شنوی
می خراشد پنجره را نوک زدن های اشتباهی
تو نمی‌شنوی
زوزه می‌کشند از شادی
از هیجان
از ترس
و شاید تو را صدا می‌کنند
دختر آسمان را
که پنهان شده پشت گلهای لباسش و گلدان‌های آشپزخانه
تو را که در چشمت کهکشانی پنهان کرده ای
و تو
نمی شنوی

نگاهت می‌کنم
با اندوهی که می‌ساید ریه هایم را مثل خرده چوپهای معلق نجاری
نگاهت می‌کنم و پنهان می‌کنم لبخندم را
جاری می‌شود در قلبم رودخانه‌ای از لذت
با خود می‌گویم:
«هنوز هم دوستم دارد»
او
او که هنوز من می‌توانم سبب ساز شادی و غمش باشم
او
آن زن
آن لبخند تمام نشدنی
آن چشمانی که برق می‌زند در تاریکی و روشنایی
و می‌رقصد با هر موسیقی
و از دستانش نان می‌سازد
و درازای غمهای پشت سرش
قطاریست از اتوبوسهای به خط شده از تهران‌پارس تا آزادی
و امیدش رشته ایست بلند
که گره می‌خورد از شوش تا تجریش

لبخندم را قورت می‌دهم
خیز بر می‌دارم
گم می‌شوم  در آغوشت
دو گیسوی بافته‌ات را چنگ می‌زنم
معلق بین هستی و نیستی
بین مرگ و زندگی
-یا هر کلمه قصار و قلنبه دیگری که مرسوم است در شعر
-یا پُر می‌کند سطرهای چُسناله‌ای تکراری یا عاشقانه‌ی نابی را
دست می‌گیرم به کمند گیسوانت
می‌ترسم
می‌ترسم
می‌ترسم پرتاب شوم به آنچه که نمی‌خواهم
آویزان می‌شوم از تو به امید
از تو به کورسوی نوری در دور دست
از تو به تحمل
از تو به طاقتی که دیگر نیست انگار در این مترسک خالی
این نام سنگین
این سی و چند سال عمر سیصد ساله گذشته

با زخم‌های این نیمه مردِ کودکِ درونِ مو سپید کرده
که جوانش می‌خوانند اما خاطراتش گویی داستان های سالخورده‌ای است                                                    
                                                                دوران گذشته
و زخمهایش به عمق تاریخ
رد پشت رد
رد روی رد
بازمانده‌ای در مبارزه‌ای نه آنچنان‌ که در رویایش بوده

بو می‌کشم
ریه‌ام را پر می‌کنم از بوی روغن سوخته،
از بوی شیر
از بوی آویشن
از بوی عشق
از بوی احساس
از بوی گردنت
یادم می‌افتد که زمانی چقدر عاشق بودم
یادم می‌افتد که زمانی مرگ را باور داشتم
و در انتظار هیچ چیز نبودم

آن روزها
آن روزهای دور
که هیچ نداشتم جز خودم
بی نیاز همچون عقابی که گم شده است در اوج
یادم می‌افتد تمام روزهای زندان
تمام آن کتک‌ها
تمام آن اتفاقات
و صورت فلج شده‌ی مادر سکته کرده‌ام پشت شیشه کابین ملاقات
آن جنون سرعت در قطار ترمز بریده‌ی رنجهای پیاپی
آن رنگ‌های تند
آن وزن عظیم بی‌نوایی در میدان تنهایی
آن حجم مرگ آور حسرت در اتوبان یک طرفه عمر
آن مرگ بزرگ
آن جسم سردِ افتاده روی تخت خواب بیمارستان دولتی
آن بیست دقیقه آرمیدن در کنار جسدی زنی خسته
زنی که می‌پائید از لای در غریبه‌ها را
زنی آبستن با شوهری سوراخ سوراخ شده
زنی که داروی قلبش را از دکتر عمومی محل می‌گرفت
و سر راه، نصف وزن خودش را در دست می‌گرفت با چادر به دندان گرفته
زنی که عادت داشت به بردن شوهرش یا پسرش
اما هیچگاه عادت نکرده بود به غریبه‌ای که عزیزش را می‌برد
می نشست بر زمین
با نفس بریده
چشمان گریان
و قلبی که با سی و پنج درصد ظرفیت کار می‌کرد
نفرین می‌کرد
نفرین می‌کرد
نفرین می‌کرد
...
و بیهوش می‌شد


آن مرگ
آن آخرین مرگ
آن آخرین رشته‌ای که بُرید
و بعد از آن دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود
آن مرگ بزرگ
که خاموش کرد برای همیشه همه ترسهایم را
***
رفته بود چیزی از من
رفته بود چیزی از زندگی
روزها یکی یکی می‌گذشتند
من در خودم خفه شده بودم
در خودم پنهان شده بودم
گم شده بودم
مرده بودم
تا اینکه تو آمدی
لبخند بر لب
...

باز هم هیچ چیز مثل گذشته نشد
اما یاد گرفتم زیستن در پس‌کوچه‌های گم شدن را

آنقدر زخم زدم و نرفتی
آنقدر فرار کردم و پیدایم کردی
آنقدر ماندی و جنگیدی
تا نقابم را برداشتم
و گذاشتم دست‌ات را بگذاری روی سرمای آن خالی بی بُعد
فرو کنی دست‌ات را در پنهان شده‌ها
مشتی بر دهان ببری از تهی
و ببینی‌ام برهنه


خیز بر می‌دارم
بو می‌کشم گردنت را
با دستی محکم گره شده بر گیسوانت
نگاهت می‌کنم
تاب می‌خورم عبث زندگی را
جیغ می‌کشم در دره‌های بی‌دلیلیِ رنج

دستم را آرام روی صورت‌ات می‌گذارم
چشمانت می‌رود
پشت رو می‌شود همه جهان
زمین مثل تیله‌ای برق می‌زند در دستان کودکی پاپتی
در کوچه‌ای خاکی
با شلواری وصله شده
با شلوار خجالت

از هم جدا شدیم
دریا طوفانی شد
یکدیگر را گم کردیم
قرارمان بندری بود در دور دست
فردای اعدام‌ها و تیرباران‌ها
"اگر زنده بودیم"
تنها بودم
تنهاتر از سالخورده‌ای تبعید شده به آسایشگاه
تنهاتر از مجنون دست و پا بسته در زیر زمین تیمارستان
یادم افتاد که فندکت را با غمهایت جا گذاشتی
یافتمش
آتش می‌زدم سیگار از پی سیگار
پای خبر
پای اعلامیه آتش در حکومت‌نظامی خفقان
در انتظار رفتن روز و بیرون آمدن اشباح لگدمال شده

آن شب فرار می‌کردیم با مردم
ابرها روی زمین سر می‌خوردند
زمین بوی فلفل می‌داد
خیابان بوی خفگی می‌داد
دریای مردم موج بر می‌داشت با دویدن
پارو می‌زدند پلیسها با باتومهایشان در خون مردم
دلم می‌خواست نارنجکی داشتم
یا مسلسلی
یا کلتی
یا چاقویی
اما در جیبم فقط یک فندک بود
که شعله می‌دواند در قلبم
 می‌دویدم غیر ممکن‌های دیروز را
می رقصیدم رویاهای دیروز را

کلمه‌ها را عرق می‌کردم
می‌خندیدم بی‌ ترس
فریاد می‌کشیدم مرگ را
به قوت قلبی فندکی جا مانده از تو
در شبهای گلوله‌های سرگردان
بی نقاب
بی هویت
بی اسم
بی تاریخ
شراره‌ای از نفرین دوزخیان

۱۳۹۶ دی ۵, سه‌شنبه

سرود رود

رود، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط شاعر تیرباران شده سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد موجی (مهرداد برآن) ساخته و تنظیم کرده‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان ایرانی واشینگتن همراهی می‌کند.


متن سرود رود

می‌گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینهٔ رود
گلبن لبخند فردایی موج
سرزده از اشک سیمینهٔ رود
فراز رود نغمه‌خوان
شکفته باغ کهکشان
می‌سوزد شب در این میان
رود و سرودش
اوج و فرودش
می‌رود تا دریای دور
باغ آیینه دارد در سینه
می‌رود تا ژرفای دور
موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد

فردا رودِ افشان ابریشم در دریا می‌خوابد
خورشید از باغ خاور می‌روید بر دریا می‌تابد
موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد
فردا رود طغیان شورافکن در دریا می‌خوابد
خورشید از شرق سوزان می‌روید بر دریا می‌تابد
موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد

سرود آفتابکاران جنگل


آفتابکاران جنگل که به سر اومد زمستون هم معروف است، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. این سرود به واقعه سیاهکل اشاره دارد و برای بزرگداشت این واقعه تاریخی خلق شده است.

متن این ترانه توسط سعید سلطانپور سروده شد و موسیقی آن با الهام از یک ترانهٔ فولکلور ارمنی با نام ساری سیرون یار sari sirun yar (یار زیبای کوهستان) توسط مهرداد برآن هارمونیزه و تنظیم گردید و با صدای داوود شراره‌ها و همراهی گروه کر انجمن دانشجویان ایرانیِ واشینگتن اجرا شده‌است.

سرود آفتابکاران جنگل بارها توسط خوانندگان گوناگون بازخوانی شده‌است. همچنین میرحسین موسوی در کمپین انتخاباتی خود برای انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ از بازخوانی این سرود استفاده کرد. در جریان انتخابات و همسرایی این سرود در اعرتاض های خیابانی بسیار مشاهد می‌شد افرادی که جز شرکت در انتخابات و رای دادن، سواد و تجربه سیاسی دیگری نداشته و از تاریخ بی اطلاع بودند این سرود انقلابی ساخته شده توسط چریک‌های فدایی خلق برای بزرگداشت واقعه سیاهکل ساخته شده بود را «سروده میر حسن موسوی»، «سروده یغما گلرویی»، «آهنگ اختصاصی ستاد مهندس موسوی» و غیره می نامیدند.



متن سرود آفتابکاران

سر اومد زمستون، شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن
توی کوهستون، دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم، داره می‌آره
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
لبش خنده نور، دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون ...(تکرار)

سرود پرنیان شفق

پرنیان شفق یا بیژن یا خون بیژن، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط شاعر تیرباران شده سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد موجی(مهرداد برآن) ساخته و تنظیم کرده‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان واشینگتن همراهی می‌کند.
سرود پرنیان شفق که به نام سرود بیژن یا خون بیژن نیز شناخته شده‌است، در گرامیداشت بیژن جزنی، تئوریسین و عضو بنیانگذار سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران سروده شده‌است. بیژن جزنی در حالیکه در زندان اوین دوران حبس خود را می‌گذراند، در روز ۲۹ فروردین ۱۳۵۴ در تپه‌های پشت زندان اوین توسط ساواک به همراه ۶ نفر از زندانیان عضو سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران (حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، عباس سورکی) و ۲ نفر از زندانیان سازمان مجاهدین خلق ایران (مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار) تیرباران شده و به قتل رسیدند. روزنامه‌ها فردای روز کشتار بیژن و یارانش خبر دادند که ۹ زندانی در حین فرار از زندان کشته شدند. این موضوع تا زمان انقلاب بهمن و دستگیری و محاکمهٔ شکنجه‌گران ساواک مسکوت ماند. آرش شکنجه‌گر ساواک در دادگاهی کوتاه پس از انقلاب، تشریح کرد که بیژن و یارانش را به تپه‌های اوین برده و در آن‌جا به رگبار گلوله بسته‌اند. پیکر بیژن جزنی در قطعه ۳۳ آرامگاه تهران(ردیف ۱۱۹ شماره ۴) به خاک سپرده‌ شده است.

متن سرود پرنیان شفق

به پرنیان شفق، ز خون شراره دمید
ز سرخی‌اش شرری، به هر ستاره رسید
گلوله بارد که تا برآرد ز شط آتش و خون، ز صبح توده نوید
ز سرخی هر ستاره اکنون نشسته در تن شب، (نشان صبح سپید)۲
ببین که شهر و جنگل‌ها، ز قهر آنان خونین است
شهاب راه آینده، ز خون آنان آذین است
شکوه روشنی فردا، ز خون برآرد سر
بگو به میهن که خون بیژن ستاره گشت و از آن، چه‌سان شراره دمید
به سرخی هر ستاره اکنون نشسته در تن شب، (نشان صبح سپید)۲
ز سرنگونی شب، کنون نگر همه‌جا
ز خشم و کینهٔ خلق، شراره گشته به پا
به نام هر یل که از سیهکل چو تندری دمد از، سرود آتش و خون
شهادت هر ستاره سازد ز سرخ چهرهٔ خویش، (تلاش و کینه فزون)۲

رهایی خلق ایران، نبرد ما را آئین است
و کهکشان فردای‌اش، ز خون آنان آذین است
شکوه روشنی فردا، ز خون برآرد سر
بگو به میهن که خون بیژن ستاره گشت و از آن، چه‌سان شراره دمید

به سرخی هر ستاره اکنون نشسته در تن شب، (نشان صبح سپید)۲

سرود خون ارغوان ها

خون ارغوان‌ها، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط شاعر تیرباران شده سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد برآن ساخته و تنظیم کرده‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان ایرانی واشینگتن همراهی می‌کند.

نسخه اصلی این آهنگ را، با شعر دیگری زنده یاد منوچهر همایون پور خوانده است. این آهنگ با نام « نوای چوپان» در آلبوم «دیروزی ها» توسط شرکت ماهور منتشر شده است. آهنگساز یا تنظیم کننده آهنگ، حسین یاحقی است. سرود خون ارغوان‌ها تاکنون بارها توسط خوانندگان حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای مانند الن فان ایک (خوانندهٔ زن هلندی)، سیما غیاثوند غیاثی بازخوانی شده‌است. همچنین در کنسرت راه ابریشم که در ۶ ژوئن ۲۰۱۳ در کلیسای پروتستان‌های آلمانی مقیم پاریس برگزار شد، اعضای گروه صدای صلح و گروه کرال بهار به رهبری آرش فولادوند، با حضور مهرداد برآن به عنوان آهنگساز و رهبر مهمان سرود خون ارغوان‌ها را به صورت ارکسترال اجرا کردند.

متن سرود خون ارغوان‌ها
 زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن، شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده طوفان
به آیندگان نگر، در زمان نگر، بردمیده طوفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید
ستاره ستیزد و، شب گریزد و، صبح روشن آید
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی میهن آید
گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید

سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید.

سرود «گل مینا»

گل مینا یا فردا، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط شاعر تیرباران شده سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد موجی (مهرداد برآن) ساخته و تنظیم کرده‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان ایرانی واشینگتن همراهی می‌کند.
سرود گل مینا به یاد مینا رفیعی، دانشجوی انقلابی مارکسیست خوانده‌شده که در دانشگاه تهران در رشتهٔ بازرگانی تحصیل می‌کرده‌است. وی در آذر۱۳۵۵  به همراه همسرش و نیز یکی از دوستانش به نام ماهرخ فیال که دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه تهران بود، در جریان توطئهٔ سیروس نهاوندی، مأمور ساواک که در میان نیروهای چپ نفوذ کرده‌بود در خانه‌ای در میدان جان اف کندی(میدان توحید کنونی) در تهران به دام ساواک افتاده و کشته‌شدند. سعید سلطان‌پور این شعر را در زندان به یاد مینا رفیعی که جوان‌ترین قربانی آن ماجرا بود سروده‌است.


متن سرود «گل مینا»

از درون شب تار، می‌شکوفد گل صبح
(خنده بر لب، گل خورشید کند، جلوه بر کوه بلند)۲
(نیست تردید زمستان گذرد)۲
(وز پی‌اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی‌گمان می‌آید)۲
در گذرگاه شب تار، به دروازهٔ نور
(گل مینای جوان
خون بیفشانده تمام
روی دیوار زمان)۲
لاله‌ها نیز نهادند به دل، همگی داغ سیاه
گرچه شب هست هنوز، با سیه‌چنگ بر این بام آونگ
آسمان غرق ستاره است و لیک
آسمان غرق ستاره است هنوز
خوشه‌ها بسته ستاره گل گل
خوشهٔ اختر سرخ
با تپش‌های سترگ

(عاقبت کورهٔ خورشید گدازان گردد)۲

متن سرود باد و توفان



باد و توفان یا کوهپایه یا جنگل‌کاران، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط شاعر تیرباران شده سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده ‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد موجی(مهرداد برآن) ساخته و تنظیم کرده ‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان واشینگتن همراهی می‌کند.

متن سرود باد و توفان‌ها

باد و توفان گر کند غوغا بر پا
برف و بوران گر بتوفد در شب‌ها
بانگ تندر گر خروشد در دریا
شب زند گر خیمه‌ها بر جنگل‌ها
کوه سرکش سر بساید آسمان را، همه جا
(سر فرازد پابرجا، بنگرد بر دریاها)۲
می‌خروشد ز دل ابر سیاه
می‌شکوفد گل خون همه‌جا
سوز پنهان عاشقان دلیر
(سر کشد از دل تیر دل تیر دل تیر)۲
زندگی می‌شکفد پر غوغا، در دل سبز همه جنگل‌ها
می‌دود با گل خون در دل شب
(می‌درخشد از افق‌های خاور)۲
(کوهپایه خون ما در هر جام لالهٔ سرخ
بر فروزد آتش‌ها سر کشاند از سنگرها)۲

۱۳۹۶ دی ۴, دوشنبه

سرود ایران من یا مرداد گران

ایران من یا مرداد گران، نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۵۷ در آلبومی بنام «شراره‌های آفتاب» توسط سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران منتشر و از معروفیت فراوانی برخوردار شد. متن این ترانه توسط سعید سلطانپور سروده شده و با صدای داوود شراره‌ها خوانده شده‌است. موسیقی این ترانه را مهرداد موجی (مهرداد برآن) ساخته و تنظیم کرده‌است. صدای خواننده را گروه کر دانشجویان ایرانیِ واشینگتن همراهی می‌کند.

سرود ایران من که به نام سرود مرداد گران نیز شناخته شده‌است، به مناسبت ۲۵اُمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خوانده شده‌است. در این سرود ضمن اشاره به این رویداد، راه رهایی مردم ایران از استبداد و استعمار، انقلاب دانسته شده‌ است. در جریان کودتای 28 مرداد 1332 اوباش و ارازل تحت امر شاه با پشتیبانی دولت آمریکا و همکاری روحانیون و مراجع تقلید، دولت مردمی و قانونی دکتر مصدق را ساقط کرده و دستاوردهای جنبش ملی‌سازی صنعت نفت به باد رفت. شاه بلافاصله بعد از پیروزی در کودتا به ایران بازگشت و برای تقدیر از زحمات و نقش آیت‌الله کاشانی در پیروزی این کودتا به دست‌بوسی وی رفت.


متن سرود مرداد گران

بعد از آن مرداد گران، خشم تو خفته در خاکستر تابستان

ای میهن‌ام ای ایران من، ای میهن ای زندان من

می‌درخشد شعلهٔ آفتاب، روی طوفان سرخ انقلاب

چون فدایی با خشم و خون به پیش، از دل آهن و دود و شخم و خیش

جام غم، شود نگون، شود نگون، شود نگون

گل دهد فلات خون فلات خون فلات خون

بهار خون مردمان، گل آورد، گل ارغوان، گل ارغوان، گل ارغوان

بعد از آن مرداد گران، خشم تو خفته در خاکستر تابستان

ای میهن‌ام ای ایران من، ای میهن ای زندان من

می‌درخشد شعلهٔ آفتاب، روی طوفان سرخ انقلاب

چون فدایی با خشم و خون به پیش، از دل آهن و دود و شخم و خیش

جام غم، شود نگون، شود نگون، شود نگون

گل دهد فلات خون فلات خون فلات خون

گلوله شعله‌ور شود

شب وطن، سحر شود، سحر شود، سحر شود

می‌درخشد شعلهٔ آفتاب روی طوفان سرخ انقلاب

چون فدایی با خشم و خون به پیش


(از دل آهن و دود و شخم و خیش)۳

۱۳۹۶ آذر ۲۸, سه‌شنبه

آرایش درونی - محمد مختاری



این قطعه بخش دوم از  شعر بلند و ده قسمتی
«آرایش درونی است» که در سال  1369 سروده شده است و برای اولین بار در مجله آفتاب شماره 31(سال ششم) در اسلو  چاپ شد.



دستی به نیمه تن خود می کشم

چشمهایم را می مالم

اندامم را  به دشواری به یاد می‌آورم

خنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد

نامم چه بود؟

این جا کجاست؟

دستی به دور گردن خود می لغزانم

سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته است له کند

له کرده  است؟

در کپه ذغاله به دنبال تکه ای آینه می‌گردم

چشمم به روی دیواری زنگار بسته می‌ماند

خطی سیاه  و محو نگاهم را می‌خواند:

«آغاز کوچه های تنها

و مدخل خیابان های دشوار

تف کرده است دنیا در این گوشه خراب

و شیب فاضلاب های هستی انگار  این جا

پایان گرفته است»

باد عبور سال هائی که از این جا گذشته است  اندامم را می‌برد

و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.

سنگینی پیاده رو از رفتن بازم می‌دارد

می‌ایستم کنار ساختمانی که ناتمام ویران شده است

خاکستر از ستون های سیمانی

افشانده می‌شود بر اشیاء کپک زده

از زیر سقف سوراخی گاهی سایه ای بیرون می‌خزد

خم می‌شود به سوی گودالی

که در کف اش وول می‌خورند سایه های نمور گوش ماهی ها

دستی به سوی سایه دیگر دراز می‌شود

و محو  می‌گردد

در سایه  بلند جرثقیلی  زنگ زده

و حلقه طنابی درست روی سرم ایستاده است

در انقباض ناگهانی

دردی کشیده می‌گذرد از تشنج خون

 انگار چشم هایم

آن جا به روی سیم های خاردار پرتاب شده است.

نیمی از این تن

اکنون آشناست.

نیم دیگر

آن سایه شکسته است که دوران انحلالش

پایان  گرفته است.

تنها نیاز تاریکی را به خاطر می آورم

مثل پوستی هنوز بر استخوان کشیده  و

چهره اش در نیمی از چهره زمین

گم گشته

تا آدمی تنزل یابد به ناگزیرترین شکل خویش و

نیم سایه گرسنگی تنش را چون کسوف دایم بپوشاند

و هر زمان که چشمانش فرو می‌افتد

بر نیم آفتابی ذهنش

چشم بندی بر تلالو خونش ببندد

سرنگونش آویزند

در چاه های شقاوت:‌

حس کبود غار که تنهامان  نگذاشته است از سایه ای به سایه و

چاهی به چاه و

ریشه های ظلمت را گره زده ست به گیسوان‌مان

«گیسوی کیست این که به زنگار می زند؟

وز سیم خاردار

آویخته است؟‌»

گام ها از پی هم می رسند

تخت کبود و قوس  درد که تو در تو فرو می آید پر شتاب و

کلاف عصب را برش می زند

در کف پا و زیر چشم بند فرو می‌رود

خون و لعالب دندان های هم را حس می‌کنیم از کهنه پاره  ای خشکیده

که راه های صدا را نوبت  به نوبت در دهان هر یک‌مان بسته است و جیغ ها

برمی‌گردد

تا سرازیر شود به درون

آماس می‌کند روح و تاول بزرک می‌ترکد در خون و ادرار

از نیم سایه ای که فرو افتاده است بر خاک

دستی سپید ساق عفن ر ا می برد و می اندازد در سطل زباله.

گنجشک های سرگردان

دیگر درنگ نمی‌کنند

بر سیم ها که رمز شقاوت را می‌برند

و عابران
    _که اکنون کم کم می‌بینمشان_
                              می آیند و می روند

نه هیچ یک نگاهی می‌اندازد

نه هیچ یک دماغش را می‌گیرد

و تکه ای از آفتاب انگار کافی است تا از هم بپاشند

هم ذاتی عفونت و وحشت که سایه ای یگانه پیدا می‌کنند

تابوت ها که راه گورستان را

تنها

می پیمایند

و این خیابان دراز که غیبتش را تشییع می‌کند.

« -آه آن نیمه ام کجاست؟

تا من چقدر گورستان باقی است؟»

گودال ها چه زود پر شد

از ما که از طناب ها و آمبولانس ها یکدیگر را پائین

می‌آوریم

حتی صدای هیچکس را انگار نشنیدم

تا آمدی و ایستادی روزی بر سینه بیابانی

و از تشنج خونت آوائی برخاست

که یک روز در تنم

پیچیده بود و تاول را ترکانده بود.





محمد مختاری
اندیشمند، نویسنده و شاعر کشته شده در پاکسازی موسوم به قتلهای زنجیره ای