۱۳۹۶ آبان ۱۵, دوشنبه

تلگراف شماره 139


انگشترم گم شد.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد / پنجره


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک‌ها می‌آیم
از زیر سایه‌های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل‌های خشک تجربه‌های عقیم دوستی و عشق
در کوچه‌های خاکی معصومیت
از سال‌های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسهٔ مسلول
از لحظه‌ای که بچه‌ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می‌کردند.
وقتی که چشم‌های کودکانهٔ عشق مرا
با دستمال تیرهٔ قانون می‌بستند
و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید، باید، باید.
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظهٔ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ‌های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرهای مسموم،
آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند
من شبدر چهارپری را می‌بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله‌های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می‌زند سلام
بگویم؟
حس می‌کنم که وقت گذشته ست
حس می‌کنم که «لحظه» سهم من از برگ‌های تاریخ ست
حس می‌کنم که میز فاصلهٔ کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست‌های این غریبهٔ غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

تولدی دیگر/ آفتاب می‌شود



نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می‌شود


تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می‌کشانیم
فراتر از ستاره می‌نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه‌های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
به روی گاهواره‌های شعر من
نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

دستانم می لرزد؛ من به خواب احتیاج دارم



دیشب قبل از خواب و در میان سر و کله زدن با یک کتاب در حوزه اقتصاد سیاسی، یک رمان به دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. عقاید یک دلقک، نوشته هاینریش بُل. ساعت را دقیقا به یاد دارم؛ دوازده و سی و چهار دقیقه و هژده ثانیه یا به عبارتی ساعت سی و چهار دقیقه و هژده ثانیه بامداد جمعه کتاب را به دست گرفتم و حالا ساعت سه و چهل و شش دقیقه و پانزده ثانیه روز شنبه است. این کتاب مرا با خودش برد. سابقه داشته که تا دور روز پای یک کتاب اقتصاد سیاسی، تاریخ یا فلسفه بیدار بمانم و مشغول باشم اما رمان؟ کاپیتال فرق داشت، گروندریسه فرق داشت؛ حساب آنها سوا بود اما حتی یادم نمی آید آن اوایل که شیرجه زده بودم وسط رمان های کلاسیک اینطور مشغول کتابی شده ام یا نه؟ وقتی برادران کارامازوف و پشت بند ایلیاد و اودیسه خواندم و  برای رفع خستگی مشت خدا می خواندم. نمی دانم شاید ولی یک دهه بود با رمان سر و کله نمی زدم. البته به جز چند ماه پیش که درگیر جزء از کل شدم.
 بعد از کمی بیشتر از یک روز توقف زمان، دلم می خواهد چیزهای زیادی را بگویم؛ چیزهایی که در حین خواندن این کتاب یادم افتاد یا به ذهنم خطور کرد؛ اما من هرگز این چیزها را اینگونه برای کسی تعریف نخواهم کرد. رازها و اسرارم را تکه تکه کرده‌ام و هر کدام را نزد کسی به امانت گذاشته ام. کسانی اکثرا غریبه در لحظاتی که بدون آنکه بخواهم پیش آمده است. نمی دانم کدامشان تکه های زندگی مرا فراموش کرده اند و کدامشان به یاد دارند. نمی دانم آنها که هنوز چیزی در یادشان مانده است دقیقا چه چیزی را و به چه شکلی به یاد دارند. نمی دانم چه چیزی برای کدامشان مهم بوده. هیچ چیز نمی دانم و برایم مهم هم نیست که بدانم بعد از مرگم چه اتفاقی خواهد افتاد. از وقتی شروع به سراغ آشنایی با مقدمات کیهان شناسی و فیزیک رفته ام چیزهای درونم تغییر کرده است. هر مفهومی که در ذهنم با زمان گرده خورده بود حالا دیگر برایم مسخره و ابلهانه جلوه می کند. آرام ام. بیش از حد آرام ام و م یدانم که برای این آرامش در حال پرداخت هزینه بسیار سنگینی هستیم. نمی دانم در نهایت پشیمان خواهم شد یا نه ولی فعلاً به طور تمام و کمال مشغول لذت بردن هستم.

شاید خواندن این کتاب به فاصله کوتاهی از به پایان رسیدن گرگ بیابان، اشتباهی بزرگ بوده است. این هم مهم نیست. دیروز وقتی آن کتاب نیمه کاره را بستم و یادداشتهایم را مرتب کردم با خودم فکر کردم که فقط یک قدم دیگر با انجام چیزی که چند سالی است مرا در خود فرو برده است فاصله دارم. حتی عنوان و سرفصلهایش را هم مشخص کرده بودم و در هر سوراخی از محل زندگی ام یادداشت هایی وجود دارد که برای چنین لحظه ای و برای چنین کاری کنار گذاشته شده اند. در تمام مدتی که دلقک در گوشم نجوا می کرد به یاد یکی دیگر از کارهایی افتادم که همه چیزش در ذهنم انجام شده است. تکمیل شده و آماده؛ فقط باید روزی خودم را راضی کنم که آنها را از مغزم به روی کاغذ استفراغ کنم. حالا حتی اسم آنرا هم می دانم. آنرا در حاشیه کتاب یادداشت کرده ام. عنوانی که آنرا برای کسی فاش نخواهم کرد و هیچکس نخواهد توانست سندی رسمی یا غیر رسمی مبنی بر انتساب آن به من بیاید. نمی‌دانم اول باید به سراغ کدام یک بروم. فعلا می روم چای کهنه را دوباره گرم کنم و سیگاری روشن کنم. شاید کمی خواب وسوسه ی این هر دو فحشا را از سرم بیرون کند.

۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

تلگراف شماره 138


شکنجه کش دار و چسبناک در سالهای ابری از آبشوران تا گرگ بیابان. راهی پر پیچ و خم از میان شکنجه گاه ها و میدان ها...

دانلود مستند فی فی از خوشحالی زوزه می کشد درباره زندگی بهمن محصص





اگر شما هم مثل من برای پیدا کردن یک لینک آدم وارانه و درست و حسابی برای دانلود مستند "فی فی از خوشحالی زوزه می کشد" سرویس شده اید و علاقه مند هستید این مستند خوب درباره بهمن محصص را تماشا کنید از لینک های زیر برای دانلود آن استفاده کنید.
مستند «فیفی از خوشحالی زوزه می‌کشد» در تجلیل از بهمن محصص ساخته شده است. بهمن محصص در ۶ مرداد ۱۳۸۹ در رم جهان ما را ترک کرد. او نقاش، مجسمه‌ساز، مترجم و هنرمندی بسیار پیشرو بود. بعد تغییر نظام سیاسی ایران در سال 1357 مجسمه های ساخته شده توسط او را به بهانه برهنه بودند، بریدند، کندند و از معابر عمومی حذف کردند. بهمن موسس سالها بعد به ایران آمد و وقتی نمکزار فضای هنری و اجتماعی و سیاسی ایران را از نزدیک دید بسیاری از آثار برجسته و ارزشمند خود را جمع آوری و به دست خود نابود کرد. آثاری که اکنون فقط عکسهایی از آنها موجود است. مستندساز این هنرمنده را به سختی یافته است و چه خوب که او را یافته است چون او ...

***

1: لینک دانلود مستند فی فی از خوشحالی زوزه می کشد مناسب برای اینترنت های کم سرعت و دارای قطعی ایران:




2: لینک دانلود  مستند «فیفی از خوشحالی زوزه می‌کشد»، ساخته میترا فراهانی؛ مناسب برای اینترنت های پر سرعت:


3: لینک دانلود زیرنویس های مستند فی فی از خوشحالی زوزه می کشد درباره زندگی و آثار  بهمن محصص



اثری هنری با عنوان «قدر دولتی» ساخته بهمن محصص که توسط خود او نابود شد و فقط از آن عکس وجود دارد:

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

جدایان


آه که دوستان ما چه زود ما را ترک می کنند!
نزدیک ترینشان تیرباران می شود
قدری دورتر از آنان حبس ابد می گیرند
و قدری دورتر
          ماه ها و سالها در زندان می مانند
و دروترینشان کسانی هستند
         که در خیابانها وانمود می کنند
        کسی را که تازه از زندان بیرون آمده نمی شناسند

ما سوگند یاد کرده ایم، سوگند؛...
                                     انگار،
                                   که مدام در تفرقه زندگی می کنیم
و بقدر ستارگان آسمان از یکدیگر دور باشیم.

مردی که از رو به رو می آید
چون آفتاب چهره آشنایی دارد
او یک بار کاسه سرد آش را در برابر لبان من نگه داشته
                                                    پس چرا نبوسمش؟

مرد دیگری از برابرم رد شد
                  زمانی در کنار من
                       از ضربات گرز حسینی به خود پیچیده
                                             پس چرادستش را نفشرم؟

دختری که هم اکنون رد شد
                 جیغش را در میاندیوارهای زندان سر داده
                 از حرفهایش فهمیدم که تازه بکارتش را از دست داده
                                                        پس چرا دستهایش را نبوسم؟

آه که دوستان ما چه زود ما را ترک می کنند
ما سوگند یاد کرده ایم سوگند،
                                      انگار،
                                        که مدام در تفرقه زندگی می کنیم
و بقدر ستارگان آسمان از یکدیگر دوریم.



ظل الله – رضا براهنی

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

آغوش های گشوده


می خواستی رویاهای مرا تفریح می کنی
آدرنالین مبارزه را می خواستی یا شهرتش را
یا چیزهای دیگری که هیچ وقت در هیچ کدامتان نفهمیدم
با حیرت نگاهان می کردم
لبخندی بر لب
در دلم می پرسیدم
بدبختها مگر زندان و کتک و اخراج و بیکاری
مگر هروله در راهرو دادگاه ها، شبهای تنهایی زندان و اشک مادر
حسرت دارد؟
اینکه اسمت همچون بار سنگین کولبری که به سوی کمینگاه می رود
به گرده ات میخ شده باشد
مگر حسادت دارد؟

یکبار به شوخی گفتم:
        «اگر هوس آدرنالین کرده ای بکشم پائین و دنبالت کنم.»
تو گفتی:
       «زهر مار مرتیکه سکسیست»
و پیکی عرق اعلا را بالا انداختی
به تو گفتم:
       «نوووووش»
از خودم پرسیدم:
آدرنالین و چند هورمن دیگر به راحتی
چرا «زیر هشت» و «مجرد» و «ویژه»؟

می دانی دوست دیروز و دشمن امروز
آنقدرم مستم که قفسه سینه ام مثل لنگه های در جهنم
                                               که با آتش لگد می خورند
صدای رستاخیز می دهد
می گویند مستی و راستی
پس بشنو:

من پاره می شوم
تو اسنیف می کنی
من دوخته می شوم
تو دود می کنی
دوباره پاره ام می کنند
تو تزریق می کنی
مرا خرد می کنند
تو میریزی زیر زبانت
آدرنالین سیری چند است وقتی قیمت یک گرم کوکائینی که می زنی با حقوق پایه اداره کار برابری می کند؟

هنوز که هنوز است
ترس از جای خواب و تک وعده غذای فردا
    از دهان هار و هتاک مفتش برایم ترسناک تر است
                                           خوابم را آشفته می کند
تو آنقدر می خوری که دیگر نفس ات بالا نمی آید
و در حالی که جنسی را که خریده ای مثل نازبالش مچاله می کنی در بغلت ات
بیهوش می شوی

پول آخرین فاحشه ای را که پرداخت کردی
نقشه های یک سال من است برای خرید چند جلد کتاب
یا سفری، یا دیداری، یا هوسی کهنه

هم عکاسی، هم شاعر
فعال حقوق بشر و حشر با هم
وسایل کوهنوردی ات کامل است
و مثل کله تازه تراشیده شده ی آشخوری آفتاب سوخته
                                               که زیر آفتاب برق می زند
در تاریکی برق می زند

آخرین گپ ما
شرح مفصل مابه‌تفاوت ارز دولتی و آزاد بود
سفر فرنگ
و گلهایی که می گفتی درو کرده ای
و آنهایی که می خواستی «بکنی»
اما «بی شعور بودند و ندادند»
شرح دیدارت با آرتیست هایی که اسمشان را نشنیده بودم
و تو که برایت مهم نبود
فریضه با فرض اینکه من می شناسمشان با دقت بجا آوردی

فک ات گرم شده بود
خوابم می آمد
تو عرق می خوردی
من مزه ها را می بلعیدم
گفتی: «ظرفیت عرق خوری ات پائین است»
نمی فهمیدی آنقدر گرسنه ام
که طعم لقمه ای نان و پنیر و خیار و گوجه
از نوک سینه های رسیده ترین زنان جهان برایم خواستنی تر است
کجایی وقتی که آب بر آتش می ریزم؟
کجایی وقتی باران هم آتش جنگلم را خاموش نمی کند؟
چند پیاله از دردم را بیرون بریزم تا همه جهانت با سیلی از آتش شسته شود؟

حرف می زدی
پشت سر هم
شرح فتوحات نکرده
جمع زدن خودت با همه‌ی دیگران
                                        با ما!
و من در تهوع اجبار برای یک شب جای خواب
به جای ذره ذره خواب
ذره ذره آب می شدم.

سالها گذشته است
گاهی به گذشته نگاه می کنم
به شبهایی که در پارک و خیابان خوابیدم
به ساعتها راه رفتن بی هدف در شهر غریب و میان غریبه ها
به تلفن های خاموش
به رد تماس
به آنهایی که گفتند باید پرستار مادر بزرگشان در بیمارستان باشند
و شب همه شان را در دعوتی اتفاقی، در جشن تولد دوستی دیدم

به آنهایی که گفتند مادرشان از شهرستان آمده
ولی بعدها از خاطرات «گرگم و گله می برم» تعریف کردند
من فهمیدم، خندیدم
آنها دروغشان یادشان نبود، خندیدند
دلم به حال خودم سوخت
راه گلویم را بغض گرفت

سالها گذشته است
گاهی به گذشته نگاه می کنم
آنها که پشت کردند
و آنها که آغوش گشودند
تو آغوش گشودی

از پشت خنجر زدی
ولی آغوش گشودی

و تازه تو یکی از بهترین هایشان بودی

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

تلگراف شماره 137



من از خاک و آبم؛ تو از باد و آتش

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه

آسمان


فکر کن
به عرض و طول جهان
به گستره ی جنون آور همه جهان ها
به عظمت باورنکردنی هر نقطه ی ریز درخشانی در آسمان
ما چه تنهائیم

تو کجایی ای غایب زمان های بی قراری؟

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

آخرین زیبایی ها


تو می دانی
من هم می دانم
تو خواستن مرا
من نخواستن تو را
با این حال هیچ کدام از ما حقیقت را به دیگری نمی گوید
من از آخرین رویاهایم دفاع می کنم
و تو...
...
نمی دانم.

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

وحشت

این اصرار هیستریک و پیگیرانه ی مدعیان فرهنگ و شعور(این منتقدان همیشگی مردم، توده ها، فرودستان) به پرداختن به مسائل لالنگی n سال قبل دو نفر(و به طور کلی همه و هرکه معروف تر بیشتر!) که یکی از آنها در قید حیات نیست؛ آن هم با اشارات خفیه ای در این معنا که "بنده هم مطلع هستم" و "بنده هم از هنر سر در می آورم" و "من او را زندگی کرده ام" و "من خود او هستم" و "شعر می خواندیم آن موقع که شعر خواندن مد نبود" و "اکنون این منم زنی تنها در..." و " اکنون این منم مردی در جستجوی همه ی شماها" و غیره! وحشت چه چیزی جز این می تواند باشد؟

وحشت بزرگتر چه چیزی جز اثبات دیگر بار این نکته تاسفبار است که افسار حماقت جماعتی مدعی(بسیار مدعی) در دست رسانه های جریان اصلی است؛ حتی افسار حماقت آن به ظاهر مخالفان این رسانه ها و این مناسبات!